به گزارش پایگاه اطلاع رسانی استبصار، کتاب «تولد در کالیفرنیا» نوشته هدی سادات حامی خاطرات ستوده یارمحمودی است. این کتاب که جدیدترین اثر از مجموعه تولد دوباره است تحت نظارت بهزاد دانشگر نگاشته شده است. در این مجموعه سوژهها افرادی هستند که ناگهان در بحبوحه زندگی گمشده خود را پیدا میکنند و همین نور هدایت سبب میشود تا جهانشان را تغییر دهند و سپس در پی آن باشند که این نور را به افراد دیگری که در جستجویش هستند برسانند. در این کتاب با دختری همراه هستیم که در اوایل دوران نوجوانی همراه خانواده به انگلستان مهاجرت میکند اما پرورش در این محیط غربی به همراه نگاه ضداسلامی که به واسطه حادثه یازده سپتامبر ترویج میشد سبب دوری او از دین و معنویت میگردد. او سالها بعد همراه همسرش به آمریکا مهاجرت میکند. خانم یارمحمودی با وجود موفقیت در رشته هنری و حضور در کشوری پیشرفته اما به طور دائمی و ناخواسته سرگشتگی و عطش را در وجودش احساس میکند. او سرانجام با یک اتفاق آن نوری که سالها گم کرده بود را بازمییابد. او آهسته آهسته با معارف دین و مکتب شیعه آشنا میگردد و پس از بازگشت به ایران نیز تلاش میکند از هنرش برای خدمت به اسلام و اهل بیت استفاده کند.
مطالعه بخش هایی از کتاب ( صفحه ۳۸ ) :
جلسات حدیث کسا و خواندن کتاب مکیال المکارم را به صورت آنلاین با زنان دیگر شهرها و حتی ایرانیان خارج از کشور ادامه دهیم زنان و مادرانی که دوست داشتند امام زمانشان را بهتر بشناسند و با او مأنوس شوند. یک روز عصر نشسته بودیم دور هم نسیم خنکی پرده اتاق را جابه جا می کرد. کتاب را می خواندیم و تحلیل میکردیم تا به سؤالی رسیدیم که نویسنده از مخاطبش پرسیده بود. تو برای امام زمانت چه کرده ای؟” همگی سرمان را بالا آوردیم و نگاهی به هم انداختیم. دستمان خالی بود برای جواب دادن به این سؤال شرمندگی نشسته بود توی صورت تک تکمان آن سؤال یک نشانه بود که باید دنبالش میکردیم همین شد که در روزهای بعد به فکر آماده کردن بسته های هنری افتادیم بسته هایی که قرار بود هدیه ای از طرف امام زمان برای شیعیانشان باشد. هرکس هر هنری داشت گذاشته بود وسط از چند خط دل نوشته گرفته تا کشیدن تابلوهای نقاشی کوچک روزهایی از هفته دور هم جمع میشدیم هدایا را توی بسته های زیبایی میگذاشتیم و پشتش با خط خوش مینوشتیم از طرف پدرت برای فرزندی که خیلی دوستش دارد. اوایل بسته ها را توی همان محله های مختلف تهران پخش میکردیم. وقتی اشتیاق و اشک شوق را در چشم مردم دیدیم این کار را در شهرهای دیگری مثل یزد و رشت هم ادامه دادیم نیت ما زنده کردن یاد و نام امام زمان در قلب و ذهن مردم بود به لطف خدا و نگاه پر مهر حضرت زهرا توانستیم این وظیفه را در حد توانمان انجام دهیم.
مطالعه بخش هایی از کتاب :
به گمانم دوسه هفته بعد بود چند ساعتی باران زده بود و بوی نم مزارع اطراف پیچیده بود توی خانه تازه طراحی انیمیشن را تمام کرده بودم و دراز کشیده بودم روی تخت گوشی را برداشته بودم و صفحات یوتیوپ را بالا و پایین میکردم تا این که انگشتم به اشتباه روی یک ویدئو خورد کلیپی که تصاویر زیبایی از طبیعت نشان می داد. داد تصویر جلوی چشمانم به قدری زیبا بود که محوان شدم لحظاتی بعد صدای قرآن با لحنی دلنشین روی ان تصاویر پخش شد با شنیدن صدا بی اختیار از جایم بلند شدم و روی تخت نشستم احساس میکردم توی قلبم چیزی زیرورو شده. چشمانم را بسته بودم و فقط گوش میدادم با ذوق به که آن را به کمک میکر حرف ادم هـ شوم سرزم نورانی حر زهرا که دست باد. اعتماد داشت پروپا قرص بودم که ب مسیح دع چطور هم و توی رگ کنم این تضمین . یَقُولُ یَا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیَاتِ ….. حالا مطمئن شده بودم که همه چیز حکمتی دارد. درست مثل ضربه انگشت من بر روی آن کلیپ قبلاً پیش آمده بود که چند آیه ای از قرآن را بخوانم. اما این آشنایی از طریق شنیدن آیات آن هم در آمریکا برایم حس و حال دیگری داشت. آن قدر که در روزهای بعد علاقه ای به شنیدن هیچ صدا و آوای دیگری نداشتم کم کم همه فهمیده بودند که گوش دادن به آیات قرآن جزو برنامه های روزانه من شده دیگر فرقی نداشت که مشغول خرید باشم یا پختن غذا برای مهمانها روزها به انجام پروژه های هنری و خواندن کتاب مشغول بودم تا این که حدود دوسه ماه بعد یکی از بهترین هدایای عمرم را از یک آمریکایی تازه مسلمان گرفتم لیسا که بعد از مسلمان شدن اسمش را گذاشته بود زهرا. دعوتش کرده بودم برای جلسه حدیث کساء خانه مان دعا که تمام شد رو به رویم ایستاد همان طور که لبخند می زد از توی کیفش قرآنی را بیرون آورد و گفت: ستوده جان این قرآن ترجمه لغت به لغت داره دوست داشتم کلمات نورانی این کتاب رو بهتر درک کنی.
مطالعه بخش هایی از کتاب ( صفحه ۹۵ ) :
جلسه که تمام شد از این که نتوانسته بودم از غربت اهل بیت دفاع کنم حس بدی داشتم؛ احساسی که تا روزهای بعد همراهم بود. تصمیم گرفتم هر طور شده دنبال یک راه حل اساسی برای این موضوع باشم. همان روزها بود که به یاد شان علی استون بازیگر – کارگردان جوان آمریکایی افتادم. به نظرم آمد که او بهترین گزینه به عنوان یک تازه مسلمان و البته شیعه است که میتواند در جلسه بعدی این کنفرانس حاضر شود. پیشنهادم را با مسئولان أن مجمع مطرح کردم و بلافاصله به او ایمیل زدم آقای استون خیلی زود جوابم را داد و متواضعانه دعوتم را قبول کرد اما مسئولان کنفرانس بعد از چند روز خبر دادند که با دعوت ایشان موافق نیستند. گویا ویدئوهای او در دفاع از شیعه را دیده بودند و برای همین مخالف حضورش بودند همان جا بود که فهمیدم اهل بیت بعد از این همه سال هنوز هم غریب اند؛ حتی در میان مسلمانها و کسانی که ادعای دین دارند دلم گرفته بود و نمیدانستم باید چه کار کنم. تنها چیزی که در آن شرایط آرامم میکرد توسل به حضرت زهرا بود. چند هفته بعد پوستری را در دانشگاه دیدم که با فونت درشتی روی آن تایپ شده بود چگونه شیعه وارد ایران شد؟ سخنران کنفرانس مردی ایرانی بود. کنجکاو شدم که بدانم قرار است چه حرفهایی در این جلسه گفته شود. وارد که شدم مردی با قد متوسط وسط سالن کنفرانس ایستاده بود. زن آمریکایی که گویا از اساتید دانشگاه دیویس بود همراه شاگردانش دورتادور او روی صندلی نشسته بودند. مرد که صحبتش را شروع کرد جمعیت دورش شروع به یادداشت حرفهای او کردند حرفهایی که از همان اول با هدف تخریب امامان شیعه بود. علی با خون و شمشیر دین را وارد ایران کرد. از این که چنین حرف هایی در یک محیط آموزشی زده می شد عصبانی بودم. به یاد دعای کمیل افتادم که بارها آن را خوانده بودم پیش خودم فکر کردم مگر میشود چنان انسان بزرگی باعث ظهور قتل و خون ریزی در ایران شده باشد؟
و …












