از سری روایت تحول : ثریا زمانی
آغاز تحول درونی: آشنایی با مکتب اهلبیت
داستان از سالها پیش آغاز شد؛ روزهایی که هفت یا هشت سال بیشتر نداشتم و در مکتبخانه مشغول آموزش بودم. مربی من فردی بود که دیدگاههایش با آنچه در قلبم میگذشت، تفاوت داشت. این تفاوت نگاه، باعث شد تا از محیط مکتب گریزان شوم. در آن دوران، پنهانی به مسجد امام علی(ع) میرفتم و نزد حاجآقایی که مسئولیت آنجا را بر عهده داشت، میآموختم. یک روز، کتابی پیرامون زندگی امام علی(ع) در دستان او دیدم و با اشتیاق از او خواستم آن را به امانت به من بسپارد. با مطالعه آن کتاب، چنان محبتی در وجودم شعلهور شد که گویی دیوانهوار دلدادهی آن حضرت شده بودم. این شور و اشتیاق، به خوابی شیرین و عجیب ختم شد؛ در عالم رویا توفیق یافتم همراه ایشان به سفر مکه بروم. پس از بیداری، تحولی عمیق در من رخ داد. سراسر وجودم، از اندیشه تا ذکر، نام مبارک امام علی(ع) شد و مسیری متفاوت در زندگی پیش گرفتم؛ در حالی که خواهران و برادرانم روال عادی زندگی را طی میکردند، من در جستجوی حقیقتی دیگر بودم. آزمونهای دشوار ایمان و ایستادگی با رسیدن به سن تکلیف، پنهانی به نماز و روزه روی آوردم. اما پدرم با عقاید مذهبی من بهشدت مخالف بود؛ تا جایی که بارها تهدید کرده بود اگر بویی از شیعه شدن ما ببرد، از کشتنمان دریغ نخواهد کرد. یک شب سرد زمستانی در نوزدهم ماه رمضان، در حالی که پدرم در خواب بود، با ترس و لرز برای ادای نماز برخاستم. هنوز در حال سجده بودم که بیدار شد و خشمش را با ضربات بیامان بر سر و صورتم خالی کرد. شدتِ آن خشونت به حدی بود که بدنم غرق در خون شد و در نهایت، آن شبِ برفی و وحشتناک را در سرمای روستا بیرون از خانه به صبح رساندم. پس از چند روز پناه گرفتن نزد مادربزرگ، با وساطت مادرم به خانه بازگشتم، اما از آن پس با احتیاط بیشتری رفتار میکردم تا گزندی به مادرم نرسد.
گشایش پس از ناامیدی: توسل به امام رضا (ع)
سالهای دبیرستان، دوران چالشهای جدید بود. پدرم اصرار داشت که با فردی از اهل تسنن ازدواج کنم، اما برای من این موضوع خط قرمزی بود که حاضر بودم برای حفظ اعتقادم، از هر سختی دیگری بگذرم. در خانه میان من و خانواده تنشهای بسیاری ایجاد شد؛ مادرم که از بیماری قلبی رنج میبرد، در این میان بیتابی میکرد و داییام نیز برای متقاعد کردن من، فشارهای روانی بسیاری وارد آورد. در نهایت، زیر فشار خردکننده و برای پایان دادن به درگیریها، ناچار به تسلیم شدم. دنیا برایم تیره و تار شده بود تا اینکه در عالم خواب، امام رضا (ع) را در حرم مطهر دیدم که مشغول تلاوت قرآن بودند. وقتی از ایشان پرسیدم که چرا روی از من برگرداندهاند، فرمودند: «تو که میخواستی از ما باشی، پس این بهانهها را کنار بگذار؛ من وکیل تو هستم.»
معجزه در مسیر زندگی
صبح که بیدار شدم، با امید به همان خواب، همراه برادرم راهی مشهد شدم. طولی نکشید که مسیر زندگیام بهطور کلی تغییر کرد؛ با همسر کنونیام آشنا شدم که با وجود موانع بسیار و مخالفتهای سرسختانه اطرافیان، با عشق و استقامت با من ازدواج کرد. اگرچه در سالهای پس از آن تا زمان برگزاری مراسم عروسی و فراتر از آن، همچنان با مشکلات و ناملایمات بسیاری دستوپنج نرم کردم، اما یک حقیقت در تمام این سالها برایم به یقین تبدیل شده است: هر زمان که در برابر دشواریهای زندگی در میمانم، حضور پررنگ پروردگار و عنایت اهلبیت (ع) را بیش از هر زمان دیگری در کنار خود حس میکنم.
تکیهگاه ابدی و ثمره استقامت
اکنون که به گذشته مینگرم، بیش از هر زمان دیگری حضور آن تکیهگاهِ عظیم و دستِ یاریگرِ بیکرانی را در پشتسرم حس میکنم که همواره حامی من بوده است؛ گویی ندایی در گوش جانم میگوید: «با اطمینان به پیش برو که ما پشتیبان تو هستیم.» امروز به لطف پروردگار، صاحب دو دختر هستم و زندگی آرام و رضایتبخشی را تجربه میکنم. شاید اگر به آن ازدواج تحمیلی تن داده بودم، از رفاه مالی بیشتری برخوردار میشدم، اما امروز در لحظاتی که صبحگاهان برای اقامهی نماز برمیخیزم، چنان آرامشی در قلبم موج میزند که هیچ هراسی از دشواریهای دنیا ندارم و این جایگاهِ معنوی را با تمام ثروتهای عالم عوض نخواهم کرد.
کلام آخر: سعادت در مسیر ولایت
این آرامشِ عمیق و حالِ خوش، تنها مدیون عنایت خداوند و لطف ائمه اطهار (ع) است. به یقین دریافتهام که گام نهادن در مسیر اهلبیت، هیچگونه پشیمانی در پی ندارد و آنچه در این راه نصیب انسان میشود، تنها سعادت است و سعادت و سعادت. در این ایام مبارکِ عید غدیر، از خداوند متعال مسئلت دارم که به حق امیرالمؤمنین، حضرت علی (ع)، هر آنچه در دل دارید را به شما عنایت فرماید. سربلند و پایدار باشید.












