به گزارش بنیاد بین المللی استبصار، تولد سیده رویا قریشی در تولد فرزندش روایت یک تحول

مستبصرسیده-رویا-قریشی
تولد دوباره سیده رویا قریشی در تولد فرزندش

رئیس بیمارستان که فوق تخصص دکتر زنان و زایمان بود، آمد کنارم و گفت عزیزم تسلیت می‌گویم بهت. بچت ضربان قلبش ایستاده و دیگر کاری از ما برنمی‌آید و با این فشار خون بالا مجبور به کورتاژ و خارج کردن بچه هستیم.

بسم الله الرحمن الرحیم
بذر ایمان
بچه بودم و عاشق یاد گرفتن و خواندن بودم. خاله‌ام همیشه نهج‌البلاغه و کتاب‌هایی که داشت، یواشکی و دور از چشم خانواده به من می‌داد تا بخوانم. پدرم اهل تشیع بود و مادرم اهل تسنن. مادربزرگم روی اینکه ما اهل تسنن نباشیم حساس بود.

 

تقاطع ایمان و عمل
کلاس ششم که بودم، نهج‌البلاغه را کامل خوانده بودم و از آنجایی که به سن بلوغ رسیده بودم، به شک افتاده بودم. این شک با من همراه بود. هرچه بزرگ‌تر می‌شدم، بیشتر می‌خواندم و فکر می‌کردم.

 

معجزه در شب اربعین
رسید به روز قبل از اربعین سال ۱۴۰۲، تاریخ ۱۳ شهریور. به همراه شوهرم توی حرم آقا امام رضا نشسته بودیم و طبق معمول حرفم با او درباره مذهب، کم وکاستی‌های اهل تسنن و کامل بودن تشیع بود. درد زایمان یک‌باره به سراغم آمد. با هر مشکلی بود، خودم را به بیمارستان ام‌البنین مشهد رساندم.
ساعت ۱۱ ظهر با فشار خون ۱۶ بستری شدم. تا ساعت ۱۱ شب درد کشیدم و خب، به حدی بود که نزدیک به دنیا آمدن بچه بود. حتی دکتر زایشگاه گفت چیزی نمانده و تا نیم ساعت دیگر بچه‌ات به دنیا می‌آید. ثانیه‌های آخر بود و فشار خون من رسیده بود به ۲۲. تمام تنم داشت درد می‌کرد. دکتر آمد که بچه را به دنیا بیاورد. همه چیز خوب بود. یک‌باره تمام اتاق قرمز شد. صدای آژیر دستگاه‌ها بلند شد. همه پرستارها و دکترهای زایشگاه وارد اتاق من شدند. هرکس یک چیزی می‌گفت، هرکس یک مدل شکمم را فشار می‌داد، هرکدام به یک سمت می‌دویدند و تلاش برای نجات…
بعد از ده دقیقه، همه خسته و ناامید از جلوی چشم‌های پر اشک و حال پریشان من فرار می‌کردند. از هرکس سوال می‌کردم جوابی نداشت. تا اینکه رئیس بیمارستان که فوق تخصص دکتر زنان و زایمان بود، آمد کنارم و گفت عزیزم تسلیت می‌گویم بهت. بچت ضربان قلبش ایستاده و دیگر کاری از ما برنمی‌آید و با این فشار خون بالا مجبور به کورتاژ و خارج کردن بچه هستیم.
تمام اتاق تاریک شد. به نظرم با تمام توان داد می‌زدم و ناباورانه به صفحه دستگاه سونوگرافی نگاه می‌کردم و با تمام تلاش روی شکمم می‌کشیدم تا شاید ردی از صدای قلب پسرم بشنوم. (شاید باورش سخت باشد اما همین الان که ده ماه از آن ماجرا می‌گذرد، هنوز با یادآوری‌اش اشک می‌ریزم.)
با کمک پرستارها و خدمه‌ها، من را سریع به اتاق عمل رساندند.داخل آسانسوری که به طبقه‌ای که داخلش اتاق عمل بود روی تخت دراز کشیده بودم و هیچی نمی‌شنیدم. فقط سرمای اشک‌هایم را روی گونه‌هایم حس می‌کردم. توی آن آسانسور، یکی ته وجودم به من گفت با تمام وجودت جدت را صدا بزن. تو همان حالت با تمام قلبم گفتم: یا امام حسین، امشب شب اربعینته. به حق مظلومیت علی اصغر، به حق پاکی اشک‌های رقیه، ازت خواهش می‌کنم پسرم را به من برگردان. پسرم، نظرت شما آقا به بزرگی نامتون، اسمش را می‌گذارم محمدحسین. نذر می‌کنم هرسال اربعین ۴۰ تا هدیه برای بچه‌ها بگیرم. فقط پسرم به من برگردد…

 

کما و رؤیا
توی اتاق عمل دراز کشیده بودم. به دکتر خواهش کردم سزارین شوم اما دکتر به من گفت می‌میری. با فشار بالای که داری، سزارین یک ریسک خیلی بزرگه و ممکنه بری توی کما. گفتم اشکال نداره حتی اگه قراره جنازه بچم را ببینم، بذارید سالم ببینمش. دکتر در جوابم گفت بچت مرده، درسته خیلی سخته اما باید باور کنی. گفتم باور نمی‌کنم. من بچم را از امام حسین می‌خواهم. ازش خواهش کردم، قسمش دادم، گفتم یک بار دیگر دستگاه سونوگرافی را بیاورید، اگر حتی ده تا ضربان قلب داشت سزارینم کنید. توی اتاق عمل فشار خونم به ۲۴ رسیده بود و سزارین قطعاً برای من حکم مرگ را داشت.
دستگاه سونوگرافی آمد و ناباورانه همه پرستارها و دکترها به صفحه دستگاه خیره شده بودند. پسرم ضربان قلبش برگشته بود و به ۶۰ ضربه در دقیقه رسیده بود. سریع از من امضا گرفتند و شوهرم را صدا کردند. شوهرم داخل اتاق آمد. از من سوال کرد که خودت می‌خواهی سزارین شوی، اگر اتفاقی برایت بیفتد چه؟ بهش گفتم من پسرم را نذر آقا کرده‌ام. اگر برنگشتم اسمش باید محمدحسین باشد. پرستاری که همراهم بود، حین امضا گرفتن از شوهرم داستان را برای شوهرم سریع و خلاصه توضیح داد.
بعد از امضاهای سریع و آماده کردن اتاق سزارین، دکتر بیهوشی سعی در بی‌حس کردن مهره‌های کمرم داشت اما ناباورانه بعد از فرو رفتن ۶ تا سرنگ بی‌حسی به داخل کمرم، من بی‌حس نشدم. ساعت ۱۲ و ۲۷ دقیقه، من از فشاری که به ۲۶ رسیده بود و قبلی که داشت از جایش کنده می‌شد، بیهوش شده و به کما رفتم. تا ساعت ۲ و ۴۹ دقیقه، من داخل کما بودم.
موقع بیهوش بودن، مردی را دیدم با قد و قامتی رعنا، شانه‌های پهن و صورتی بسیار زیبا و نورانی. دست من را گرفته و به همراه خودش می‌برد. از من سوال کرد پیروی چه کسی هستی؟ جواب دادم جدم حضرت محمد و اهل بیت ایشان. فرمودند پس پسرت را درست بزرگ کن. جوری بزرگش کن که پیروی اسلام و مسلمان کامل باشه.

خم شدم دست ایشان را ببوسم که یک‌باره نور و گرمای دستگاه‌های اتاق عمل چشم‌هایم را اذیت کرد و قطره اشکی از چشمم بیرون آمد. انگشت‌هایم را که تکان دادم، پرستار با صدای بلند و خوشحالی داد زد: بالاخره به هوش آمد!

 

تولد دوباره و تأثیرگذاری رویداد
من ۲ ساعت و ۲۲ دقیقه توی کما بودم. وقتی از پسرم پرسیدم، گفتند صحیح و سالم است و هیچ مشکلی ندارد. وقتی مادرم و پدرم و شوهرم را دیدم، چشم‌هایشان از گریه زیاد سرخ شده بود و سر و صورت مادرم آنقدر که خودش را زده بود، زخم شده بود.

 

لحظه‌ای آسمانی
در آن شب پر التهاب، هنگامی که محمدحسینم را در آغوش گرفتم، همسرم با توسل به نام خدا و امام حسین(ع) برای سلامتی فرزندمان دعا کرد. در آن لحظات، با قلبی مملو از ایمان، شهادتین را زمزمه کردیم و به لطف الهی و شفاعت سیدالشهدا(ع) دعایمان مستجاب شد. اکنون که ده ماه از آن شب می‌گذرد، شکرگزاریم که امام حسین(ع) بار دیگر کرامت خود را بر ما آشکار ساخت و ما را از دریای بلا نجات داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

InstagramTelegramBehanceEmailYoutube